|
پیشتازان اندیشه جوان امروز جوان امروز باید فکور، بصیر، بانشاط، باسواد و پرتلاش باشد (فرهنگی-اجتماعی)
| |||
|
[ یکشنبه 27 آذر1390 ] [ 2:14 بعد از ظهر ] [ جوانان امروز ]
نخستین مسئولیت
فوری ترین وظیفه ما که مسئول انتقال آموخته های خود به نسل جوان هستیم چیست؟ بدون تردید، بسیاری از پدر و مادرها، مربیان و همه کسانی که برای هدایت و سعادت نسل جوان دل می سوزانند، باید قبل از هر چیز برای این سؤال پاسخی تهیه کرده باشند. شاید این سؤال مشکل اساسی آن دسته از مربیانی باشد که برای بررسی عملکرد خود، در پی کشف ریشه های عدم موفقیت در تربیت نسل جوان و ایجاد ارتباط با آنان هستند. آنها بخوبی می دانند که بدون توجه به مراحل مسؤولیت و ویژگیهای آن در موارد مختلف، هر گونه اقدامی اتلاف وقت محسوب می شود. نخستین مسؤولیت ما، شناخت جوان و روحیات و نیازهای اوست. اگر ما از شرایط فکری، روحی و اجتماعی فردی که در صدد ایجاد ارتباط با او هستیم، آگاهی لازم را نداشته باشیم، چگونه می خواهیم این ارتباط را برقرار سازیم. بخصوص زمانی که بخواهیم با استفاده از این رابطه، نوعی شناخت و تفکر تازه به او ارائه کنیم و انتظار داریم که او استدلال ما را در مورد درستی این تفکر بپذیرد. استاد شهید مطهری(ره) در این خصوص می نویسد: «فکر اساسی این است که اول ما درد این نسل را بشناسیم، درد عقلی و فکری، دردی که نشانه بیداری است یعنی آن چیزی را که احساس می کند و نسل گذشته احساس نمی کرد.» مولوی می گوید: حسرت و زاری که در بیماری است هر که او بیدارتر، پردردتر باید توجه داشت که *جوان امروز* در شرایطی قرار گرفته است که بیش از هر چیز کمبودها را احساس می کند، آنچه لازم دارد در خود و محیط اطراف خود نمی یابد. این احساس کمبود با سرابهای متعددی که برایش پدیدار ساخته اند و او آنها را چشمه سار رهایی و سعادت می پندارد تشدید می شود. باید به جای طرح و بزرگ نمایی موارد منفی رفتار جوان که او را موجودی غیر قابل تفاهم می نمایاند، بیش از پیش سعی در شناخت او داشته باشیم. توجه به این مطلب ضرورتی انکارناپذیر است. سرزنشها، توبیخها و توهینها جوان را در دل بستن به سراب آرزوها، استوارتر می کند. شناخت ویژگیهای مثبت افراد یک نسل به معنای چشم پوشی از کاستیها و معایب آنها نیست. منظور ما از شناخت نسل جوان توجه دقیق به تمام رفتارها، کنشها و واکنشهای این نسل است. در این رابطه نکته ای ظریف وجود دارد که آن را از زبان استاد شهید می شنویم: «نسل جوان ما مزایایی دارد و عیبهایی، زیرا این نسل یک نوع ادراک و احساساتی دارد که در گذشته، نبود و از این جهت باید به او حق داد. در عین حال یک انحرافات فکری و اخلاقی دارد و باید آنها را چاره کرد. چاره کردن این انحرافات بدون در نظر گرفتن مزایا، یعنی ادراکات و احساسات و آرمانهای عالی که دارد، بدون احترام گذاشتن به این ادراکات و احساسات میسر نیست. باید به این جهات احترام گذاشت. در نسل گذشته فکرها این اندازه باز نبود، این احساسات بلند و این آرمانهای عالی نبود، باید به این آرمانها احترام گذاشت. اسلام هم به این امور احترام گذاشته است، اگر ما بخواهیم به این امور بی اعتنا باشیم، محال است که بتوانیم جلوی این انحرافهای فکری و اخلاقی نسل آینده را بگیریم.» اگرچه نسل جوانی که استاد ویژگیهای آن را برشمرد، امروز دوران جوانی را پشت سر گذاشته و خود مسؤولیت هدایت نسل بعدی را به عهده گرفته است، اما کلام استاد همچنان تازه و گویاست و ویژگیها و خصوصیتهای مزبور نیز در باره جوان امروز، صادق است و طبیعتا مسؤولیتها نیز تغییر نکرده است.
ادامه دارد... [ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 8:8 قبل از ظهر ] [ جوانان امروز ]
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم: تو را دوست دارم
نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!
من ای حس مبهم، تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم
جهان یك دهان شد همآواز با ما:
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم شعر از قیصر امین پور *میلاد با سعادت حضرت زهرای مرضیه (س)، روز زن و بزرگداشت مقام مادر و نیز سالروز تولد امام خمینی (ره) رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران بر شما مبارک*
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 8:25 قبل از ظهر ] [ جوانان امروز ]
یک تصویر مبهم
اگر از شما در باره وضعیت عمومی جوانان کشور سؤال شود چه پاسخ می دهید؟ با اینکه مدتهاست موضوع «جوان» محور بحث کارشناسان و متخصصان علوم اجتماعی قرار گرفته است، اما هنوز تصویر روشنی که بیانگر نمای کاملی از جوان ایرانی باشد ارائه نگردیده است. در ابتدای امر، بیشتر این تصویر در ذهن انسان نقش می بندد که جوان در هر جا که حضور یابد مشکلی ایجاد می شود، برای مثال در خانواده، پدر و مادر یا سایر اعضای خانه او را درک نمی کنند، در مدرسه با همسالان خود کلنجار می رود یا با مدیر و ناظم و معلم نمی سازد، خوب درس نمی خواند، به مسایل اساسی و مهم توجه ندارد، در پی بازی و وقت گذرانی است، در جامعه خود را فراموش شده می پندارد، احساس می کند که مورد بی مهری و کم لطفی واقع می شود، درهای موفقیت و پیشرفت را به روی خود بسته می بیند، گاه ترس از آینده و ناکامی وجودش را فرا می گیرد و به دنبال آن احساس ضعف و ناتوانی بر او چیره می شود و این احساس باور پوچی و بی مصرف بودن را در او تقویت می نماید، برای رهایی از این باور یا دست کم فراموش کردن پندارهایش، به این سو و آن سو می زند، پرخاشجو و عصیانگر می شود و رفتاری از خود بروز می دهد که خوشایند دیگران نیست ... آیا شما با این تصویر از وضعیت عمومی جوانان ما موافقید؟ این نکته درخور دقت است که نتیجه این برداشت چه خواهد بود؟ به نظر می رسد این تصویر موجب می شود، قضاوت نادرستی نسبت به نسل جوان و پویای مملکت ارائه گردد و بزرگترها را از این سرمایه قدرتمند محروم سازد. به بیان دیگر، بزرگترها را از جوانها می ترساند و بین آنها و نسل جوان فاصله می اندازد. از سوی دیگر، جوانان نیز خود را تنها احساس کرده و واکنش نشان می دهند. این واکنش به سهم خود جدایی بیشتر و عمیق تر شدن شکاف را در پی خواهد داشت. خطر و حادثه در همین جا کمین کرده است، در جایی که فاصله بین دو نسل زیاد می شود، بله فاصله بین دو نسل؛ نسل امروز و نسل فردا. امروز، اگر این دو نسل یکدیگر را درک و باور نکنند، هیچ یک فردای روشنی در پیش رو نخواهند داشت. باید چاره ای اندیشید. جوانِ امروز، ستون استواری و بقایِ فردای کشور است. پس باید او را در مقابل توفانهای سهمگینِ از خود بیگانگی و وابستگی یاری داد و این ذخیره تمام نشدنی را حفظ کرد.
چه کسی مسؤول است؟
استاد شهید مطهری(ره) که به هنگام تحلیل مسایل اجتماعی با آینده نگری و بصیرتی شگرف، سخن می گوید، سالها پیش از این در بحثی که به بررسی مسایل جوانان پرداخته، پاسخ این سؤال را به روشنی بیان کرده است: «این اصل را همه می دانیم که در دیانت مقدسه اسلام مسؤولیتها مشترک است، یعنی افراد، مسؤول یکدیگرند و در مسؤولیتهای یکدیگر شریکند «کلکم راع و کلکم مسؤول عن رعیته» بلکه نسلها مسؤول یکدیگرند. هر نسل مسؤول نسل بعدی است که این دین و این هدایتی که از نسلهای گذشته، دست به دست به آنها رسیده است آن را حفظ کنند و به نسلهای بعدی برسانند، یعنی نسلهای بعدی را آماده کنند برای پذیرفتن و استفاده از آن، بنابراین بحث در رهبری نسل جوان، بحثی است از یک وظیفه و مسؤولیت که متوجه همه است.» بنابراین در همه شرایط و زمانها «هر نسلی مسؤول هدایت نسل بعدی است.» دوستان عزیز به علت اینکه مطلب فوق کمی طولانی و در عین حال سودمند می باشد، ادامه مطلب را در پستهای بعدی در آینده بخوایند. [ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 11:48 قبل از ظهر ] [ جوانان امروز ]
آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا : اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است ! اگر کم کار کند، میگویند تنبل است! اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند! اگر جمعگرا باشد، میگویند بخیل است! اگر ساکت و خاموش باشد میگویند لال است!!! اگر زبانآوری کند، میگویند ورّاج و پرگوست ..! اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند میگویند ریاکاراست!!! و اگر نکند میگویند کافراست و بیدین …..!!! لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد و جز ازخداوند نباید ازکسی ترسید. پس آنچه باشید که دوست دارید. شاد باشید ؛ مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود برچسبها: حکایات آموزنده [ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 11:57 قبل از ظهر ] [ جوانان امروز ]
ای کاش! روزهای غفلت ما از شب های غیبت شما طولانی تر نبود. ای کاش!چشمان ما نیز از پس پرده ای که تو از آنسو ما را می بینی، تو را می دید. ای کاش! انقدر تو را غایب نخوانیم و ندانیم چرا که تو پیدایی و حاضر اما حضورت را ما گم شدگانِ غایب احساس نمی کنیم. با تو می گویم، از تو می پرسم، ما شیعیانِ بی وفا، برای مشکلات ظاهری مان نذر و نیاز می کنیم اما ریشه را گم کرده ایم. با تو می گویم: چرا هیچ کس برای آمدنت نذر نمی کند؟!
[ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 12:29 بعد از ظهر ] [ جوانان امروز ]
نه از پشت در خانه ات اجازه دارم صدايت کنم نه در کوچه ی بني هاشم براي غريبي ات اشکي بريزم وَ نه حتّي بر ديوار پهلو شکسته ی باغ فدک بوسه اي بنويسم... تنها به من اجازه داده اند به سنگ هاي بي روح بقيع خيره شوم وَ بر مزار پنهان شده ات نماز بگذارم... شاعر: عبدالرحیم سعیدی راد حتی خودم به خودم اجازه نمی دهم از تو بگویم چون از تو گفتن برایم مسئولیت می آورد اگر از تو بگویم و خود عمل نکنم، عالم بی عمل می شوم و این جرم سنگینی ست برای من و اگر عمل کنم که بسیار سخت است و دلی دریایی می خواهد دلی به مانند دل تو که من ندارم... اول باید فکر کنم ببینم از تو گفتن و پیرو تو بودن برایم سود دارد یا ضرر؟!! اما...اما من حتی نمی توانم فکر کنم نه، قادر به فکر کردن نیستم فقط ... فقط می دانم در عمق جانم "تو را دوست دارم" ام ابیها ، ام الفضائل ، فاطمه جانم تو را دوست دارم حتی با شرمندگی ام، با بار سنگین گناهانم و... با کوتاهی ها و کم کاریهایم برای فرزند غریبت با تمام فاصله ای که از تو و فرزندانت گرفته ام، "دوستت دارم فاطمه جان" دستگیرمان باش مادر
پی نوشت: قسمت آخر نوشته، دلنوشته مدیر وبلاگ می باشد..
[ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 9:12 قبل از ظهر ] [ جوانان امروز ]
بهار آمد، جوانی را پس از پیری ز سر گیرم کنار یار بنشینم ز عمر خود ثمر گیرم به گلشن باز گردم، با گل و گلبن در آمیزم به طرف بوستان، دلدار مهوش را به بر گیرم خزان و زردی آن را نهم در پشت سر، روزی که در گلزار جان، از گل عذار خود خبر گیرم پر و بالم که در دی از غم دلدار، پرپر شد به فروردین به یاد وصل دلبر، بال و پر گیرم به هنگام خزان در این خراب آباد، بنشستم بهار آمد که بهر وصل او، بار سفر گیرم اگر ساقی از آن جامی که بر عشاق افشانَد بیفشاند، به مستی از رخ او، پرده بر گیرم [ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 9:57 قبل از ظهر ] [ جوانان امروز ]
طوطی و کلاغ هر دو سیاه آفریده شدند،
طوطی اعتراض کرد و زیبا شد، کلاغ راضی به رضای خدا شد، حالا طوطی در قفس است و کلاغ آزاد!
واقعاْ کدام بهتر است؟؟ نکته اخلاقی: یادمان باشد با دست خودمان و به خواست خودمان، اسباب هلاکت و اسارتمان را فراهم نکنیم. علاوه بر این، اسارت همیشه مانند قفس ظاهری نیست بلکه گاهی روح ما اسیر میشود که بسیار بدتر از اسارت جسم است!
[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 9:22 قبل از ظهر ] [ جوانان امروز ]
مردم چه می گویند؟ می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟ !...می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟ می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!... می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!... می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!... بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...همان شد می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... واقعاْ حرف مردم تا این حد مهم است!!؟
[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 9:9 قبل از ظهر ] [ جوانان امروز ]
|
|||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | |||